تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم
داغ دلم تازه می شه اسمتو وقتی می آرم
آمد به این امید که در گور سرد دل
شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای
یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم تا شاید بخواند از نگاهم ولی افسوس که او هرگز نمی داند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم
ولی افسوس که او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می بویندمبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را در کنار دیرک راهبند
تازیانه می زنند
وعشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
اگه من نباشم کی از عشقت می میره
یا رب به منای عشق قربانیم کن
به دنبال کسی نباش که بتوانی با او زندگی کنی
به دنبال کسی باش که نمی توانی بدون او زندگی کنی
لبخند هایت را به من بخشیدی
اما
فکری به حال گریه هایم نکردی
گویند که :
شخصی برای دزدی شب هنگام به خانه ای رفت
اما هر چه گشت چیزی برای دزدی نیافت
نزد صاحبخانه رفت و را بیدار کرد و گفت:
داداش ما رفتیم ولی این رسم زندگی کردن نیست
از عشق بگو دلم به جوش آمده است
از چشم توخونی به خروش آمده است
اقرار نمی کنم ولی در دل توست
حرفی که ازعاشقی به جوش آمده است
اشک های حسرت امروز من
یادگار محبت های پیشین توست
کاش می شد اشک را تهدید کرد
کاش می شد مدت لبخند را تمدید کرد
گفتم که از دل برود چو ز مقابل برود
غافل ازاینکه چورفت ازپی اودل برود
از دل دیوانه ام دانی که کیست
من که دائم درعلاج این دل دیوانه ام
در این پاییز طولانی
در این بی برگی ممتد
کاش بهاری می آمد دل ما را ورقی می زد
لب تو سرخ ترین سیب درخت
و من آن کودک لجباز شرور
مانده ام به چه اندیشه بچینم سیب را
ای دل ز من بریده ز یادم نمی روی
پرانتز باز(
می نویسم پرنده
پرانتز را نمی بندم بگذار تا
پرنده آزاد باشد