تبليغاتX
عاشقانه ها
جمعه سی ام دی 1384

ندائي از عمق وجودم مرا بي امان ندا مي دهد

 

كه:

 

نشنو ! 

 به هيچ آوازي گوش نده !

 از ميانِ بي شمار رنگهاي فريب اين دنيا

 چشم به هيچ رنگي جز آسمانِ پاك آبي ندوز !

 جهان برايم ديگر هيچ ندارد و من بي نياز شده ام

 اما نه از روي بي نيازي ، كه از روي نداشتن و

 

نخواستن

 زندگي ، كوچكتر از آنست كه

 مرا برنجاند و زشت تر از آنكه دلم بلرزد

 هستي ، تهي تر از آنكه

 بدست آوردني مرا زبون سازد

 و من تهيدست تر از آنكه از دست دادني مرا

 

بترساند

 در خاكِ پر بركت درد ريشه بسته ام

 با انتظار قد كشيده ام و تنهايی خانه دلم شده ...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:29  توسط ناصر نصری  | 

پنجشنبه بیست و دوم دی 1384

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:19  توسط ناصر نصری  | 

سه شنبه بیستم دی 1384

 

 

فردا برای همیشه مرده ایم

وسالهای پیش ازآنرا

چه بد گذرانده ایم.

                                   « کلئو پاترا»

 

تو اینجایی بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش میخواد بباره

دوباره رخت عریانی به تن کن

بگو آینه مکرر شه دوباره

 

توویش نه ت توانی بده ی سامانی بی ده نگیم

توویش نه ت توانی بکه ی ده رمانی دل ته نگیم

 

هه رچه ندده که م، دلی سه د جار شکاوم به ته مه نی ئه م به هاره

                                    بروا نادات.

 

                      کانی له کوردوستانه وه

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:31  توسط ناصر نصری  | 

شنبه هفدهم دی 1384

وقتی رفتی برف می بارید

 

هنوز هم برف می بارد

 

باز هم برف خواهد بارید

 

رد پایت را چه کنم

 

 

من برای او

 

او برای من

 

زندگی زیباست

 

ما برای هم

 

خوب برای او

 

بد برای من

 

زندگی زیباست

 

نه در فراق هم

 

 

عشق با جدایی نمی میرد

 

با بسیار با هم بودن شاید

 

ولی با جدایی هرگز

 

 

 

انسان کامل هرگز ظهور نمی یابد

 

چنین انسانی وجود ندارد

 

از این رو مجبوری انسانهای نا کامل را دوست بداری

 

تو با عشق خود را به انسان کاملی مبدل می سازی

 

 

با گریه های یکریز

 

یکریز

 

مثل ثانیه های گریز

 

با روزهای ریخته

 

در پای باد

 

با هفته های رفته

 

با فصلهای سوخته

 

با سالهای سخت

 

رفتیم و

 

سوختیم و

 

فرو ریختیم

 

با اعتماد و خاطره ای در یاد

 

اما

 

آن اتفاق ساده نیفتاد

 

من از آسمان چشمان تو هیچ وقت

 

دست خالی بر نمی گردم

 

 

من فقط در شعر هایم عاشقم

 

 

چه کنیم که:

 

در مکتب ما نیست که

 

 دل بر کنیم از دوست

 

 

آب زنید راه را چونکه نگار می رسد

 

مژده دهید باغ را چونکه بهار می رسد

 

 

و برای آخرین جمله:

 

سری به ما نمی زنی؟؟؟؟!!!!!!

 

 دل تنگ تو عمریه گرفتار شده و هیچکی خبر نداره

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:1  توسط ناصر نصری  | 

جمعه شانزدهم دی 1384

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم

 

داغ دلم تازه می شه اسمتو وقتی می آرم

 

آمد به این امید که در گور سرد دل

 

شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای

 

یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند

 

نگاهش می کنم تا شاید بخواند از نگاهم  ولی افسوس که او هرگز نمی داند

 

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

 

ولی افسوس که او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

 

 

 

 

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویندمبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

و عشق را در کنار دیرک راهبند

تازیانه می زنند

وعشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

 

اگه من نباشم کی از عشقت می میره

 

یا رب به منای عشق قربانیم کن

 

به دنبال کسی نباش که بتوانی با او زندگی کنی

به دنبال کسی باش که نمی توانی بدون او زندگی کنی

 

لبخند هایت را به من بخشیدی

 اما

 فکری به حال گریه هایم نکردی

 

گویند که :

شخصی برای دزدی شب هنگام به خانه ای رفت

اما هر چه گشت چیزی برای دزدی نیافت

نزد صاحبخانه رفت و را بیدار کرد و گفت:

داداش ما رفتیم ولی این رسم زندگی کردن نیست

 

از عشق بگو دلم به جوش آمده است

از چشم توخونی به خروش آمده است

اقرار نمی کنم ولی در دل توست

حرفی که ازعاشقی به جوش آمده است

 

اشک های حسرت امروز من

یادگار محبت های پیشین توست

 

کاش می شد اشک را تهدید کرد

کاش می شد مدت لبخند را تمدید کرد

 

گفتم که از دل برود چو ز مقابل برود

غافل ازاینکه چورفت ازپی اودل برود

 

از دل دیوانه ام دانی که کیست

من که دائم درعلاج این دل دیوانه ام

 

در این پاییز طولانی

در این بی برگی ممتد

کاش بهاری می آمد دل ما را ورقی می زد

 

لب تو سرخ ترین سیب درخت

و من آن کودک لجباز شرور

مانده ام به چه اندیشه بچینم سیب را

 

ای دل ز من بریده ز یادم نمی روی

 

پرانتز باز(

می نویسم پرنده

پرانتز را نمی بندم بگذار تا

پرنده آزاد باشد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:11  توسط ناصر نصری  | 

جمعه نهم دی 1384

برای وبلاگ عاشقانه هاوقتي بهش گفتم كه:

 يه چيزي توي سينه ام

بالا و پايين مي پره

چشماش برقي زدند و

پيش خودش فكر كرد كه :

حتما عاشقش شدم

دختر بي چاره !!

آخه اون

خبر نداره كه من

ديشب يه قورباغه زنده رو قورت دادم

 

فلك به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلي و دانش همين گناهت

 

اگر آسمان چشم داشت بر زمين چه مي ديد

براستي اگر آسمان چشم داشت بر زمين چه مي ديد؟

 

اگر عشق ورزيدم گفتند سبك مغزي

اگر سخاوت داشتم گفتند مشكوكي

اگر شاد بودم گفتند ساده لوحي

اگر بخشيدم گفتند احمقي

اگر ..................

و باز هم اگر..

 

آن سوي سكه

آدمها

به شوخي

 به سوي قورباغه ها

سنگ پرتاب مي كنند

اما قورباغه ها

كاملا جدي

مي ميرند

 

ناله هاي من

...

..

.

ببخشيد سانسور شد

 

آنكس كه دائم هوس سوختن ما مي كرد

كاش مي آمد واز دور تماشا مي كرد

 

وقتي كه راه نداره چشمم به حريم قلب تو

چه جوري مي شه پي يه فرصت دوباره گشت

 

از نگاهت خاطره ها دارم

 

من تك و تنها به تو مي انديشم

 

گفتي كه شتاب رفتنم براي توست

 گفتم:

  آهسته تربرو دلم زير پاي توست

 

به گمانم آسمان هم

امشب يك دل بي تاب دارد

 

فرهاد نقش خود بر كوه كند

شيرين بهانه بود

 

اگر دورم زديدارت دليل بي وفايي نيست

وفا آن است كه نامت در نهان ماند

 

هيچ دانشي نمي تواند تو رادر قفس اش حبس كند

وقتي كتابي را كه در باره تو حرف مي زند    مي گشايم

پروانه ها را مي بينم كه

بال مي گشايند

 

من كبوتري بودم  با گويي سربي بر پا

تو مرا ز دنيا رها كردي

تو آسمان دروغين نظرها را تكه تكه به هوا پرتاب كردي

تو ستاره هاي پر نقش و نگار گمراهي را پاره پاره كردي

حالا هيچكش جلودار من نيست

من به خاطر تو

بال پرواز دارم

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:46  توسط ناصر نصری  |