جمعه بیست و هشتم بهمن 1384
وقتي پروانه گريست ... داستانک
پروانه با خودش گفت يعني اين همان شمعي است که من بايد عاشقش باشم ، پروانه بالهايش را گشود و به سوي آن نور لرزان پرگشود ، اما نسيم او را نگه داشت، پروانه گريست و به نسيم گفت رهايم کن تا آن شعله را در آغوش گيرم اما نسيم به او گفت آنجا هيچ چيز نيست، پيش من بمان من تو را به زيباترين گلستان دنيا خواهم برد ، اما پروانه فرياد کرد ؛ نه من ميخواهم دور آن شعله زيبا برقصم ، نسيم در گوشش زمزمه کرد تو خواهي مرد و بالهاي زيبايت از سرما خشک خواهد شد بر دوش من سوار شو تا تو را به مرغزاري ببرم که صدها پروانه زيبا همچون خودت در آن زندگي ميکنند ، پروانه اشک ريزان ناليد نه من فقط ميخواهم براي آن شعله زيبا شعر بگويم ميخواهم راز آن همه روشنايي را که از درونش بيرون ميريزد دريابم ! اما نسيم نجوا کنان به او گفت آن همه نور وزيبايي که تو ميگويي وهم و خيالي بيش نيست که تو را در تاريکي رها خواهد کرد ، دستهايت را به من بده تا تو را به دشت زيبايي ببرم که گلها حتي در شب نيز بسته نخواهد شد و شب بوها با تو زير نور ماه شعر خواهند سرود ، اما پروانه باز گريست و نسيم را دشنام داد ، نسيم او را رها کرد و پروانه به سوي آن نور لرزان پرگشود و نور را با اشتياق در آغوش کشيد ولي کرم شب تاب به او گفت پروانه زيبا من وقت بازي ندارم رهايم کن بروم ، نسيم در انتظار من است ميخواهد مرا به زيباترين گلستان دنيا ببرد و سپس پروانه را متحير وگريان بر جاي گذاشت و رفت ، حال پروانه مانده بود و تاريکي سرد نيمه شب ، پروانه تا صبح نسيم را صدا زد ولي نسيم با شب تاب رفته بود!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:34  توسط ناصر نصری
|
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384
با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام من
با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام من
در سر ندارم هوسي، چشمي ندارم به کسي، آزاده ام من
با آنکه از بي حاصلي سر در گريبانم چو گل
شادم که از روشندلي پاکيزه دامانم چو گل
خندان لب و خونين جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من
يا رب چو من افتاده اي کو؟
افتاده ي آزاده اي کو؟
تا رفته از جانم برون سوداي هستي
آسوده ام آسوده از غوغاي هستي
گلبانگ مستي آفرين همچون رهي سر داده ام من
مرغ شباهنگم ولي در دام غم افتاده ام من
خندان لب و خونين جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:58  توسط ناصر نصری
|
دوشنبه دهم بهمن 1384
کسی را برای دوستی انتخاب کن که
قلبش آنقدر گنده باشد
که نخواهی برای اینکه در قلبش جایی داشته باشی
خودت را کوچک کنی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:51  توسط ناصر نصری
|